جستی زد و دور شد. عین یک آهو بود شاید، یکجا بند نمی‌شد. چیزی به دل نداشت، نه عقده ای نه کینه ای، بی‌برنامگی و رفتن و رفتن شده بود زندگیش. کاش من و فرهاد هم همین کار را می‌کردیم، کاش ما هم کوله‌مان را می‌انداختیم روی دوش‌مان و شهر به شهر می‌گشتیم، به آسمان نگاه می‌کردیم، به دریاچه‌ها و کوه‌ها، کاش با فرهاد بیش‌تر وبیش‌تر بودم تا حالا که می‌خواهم فکرش را بکنم سخت نشود برایم تجسمش.