ادوین از زیر بار تمام مهمانی‌ها شانه خالی کرده بود، مثل یک مارماهی پیر از چنگ تمام دعوت‌ها جسته بود، حتی از بازگشت به خانه با ماشین کنسولگری هم خود را رهانده بود؛ از پای پله‌های خانه آمریکا، از پای پله‌های مرمری پهن ساختمان پیشوا، به دل شب، به دل غربت و به دل ماجرا زده بود. شاعر پیر نمی‌شود. قلبش جوانانه می‌تپد. پا به کوچه‌ها گذاشته بود. بی‌نقشه می‌رفت، به‌دنبال دماغش می‌رفت، دماغ بزرگش او را هدایت می‌کرد.