دوست می‌داشتم خشنود گردانم و دلم می‌خواست خودم را آغشته به فرهنگ کنم: روز به روز خودم را از مقدسات نو به نو پُر می‌کردم. گاهی وقت‌ها با حواس‌پرتی: همین بس که دمر بیفتم و صفحات را ورق بزنم؛ نوشتارهای دوستان کوچکم بسا به کار استوانه‌های چرخان دعا می‌آمدند. همان گاه، راستی راستی احساس هراس و خوشی داشتم؛ برایم پیش می‌آمد که نقشم را از یاد ببرم و با سرعت سرسام‌آور برانم، گرفته و ربوده از سوی والی دیوانه که چیز دیگری جز جهان نبود. هر نتیجه‌ای که دلتان خواست، بگیرید! باری، نگاهم روی کلمات کار می‌کرد: می‌بایست آزمودشان، درباره معناشان تصمیم گرفت؛ بازی فرهنگ کردن سرانجام مرا پرورش داد.


مروری بر کتاب کلمات نوشته ژان پل سارتر را در آوانگارد بخوانید.