غزل 288

مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من

کوبی زمین من به سرِ آسمان من

درمان نخواستم ز تو، من درد خواستم

یک دردِ ماندگار، بلایت به جان من

می‌سوزم از تبی که دماسنجِ عشق را

از هُرم خود گداخته زیر زبان من

تشخیصِ درد من به دلِ خود حواله کن

آه ای طبیبِ درد فروشِ جوان من!

نبضِ مرا بگیر و ببر نام خویش را

تا خون بَدَل به باده شود در رگان من

صفحه ۷۳