خَندستان کهن، با همان آیینها، و بخش بخش، به گوشهها و دشتیها:
چارباغی با تختگاهها،
باراندازِ درازی، چوبی، سرتاسرِ کشتزاری، همه سنگلاخ، که پَرسهگاهِ جمعیّتِ وحشیست زیرِ درختانِ بیحجاب.
در دالانها، همه تورِ سیاه، پیگیرِ پَرسهگردان، زیرِ فانوسها و برگها،
مُرغانِ راز فرو میتازند بر سنگکاریی ناو – پُلی جنبان از گَنگبارِ پوشیده از سفینههای تماشا.
صحنههایی غنایی، به دَمدَمهی دَف و نی، فرومیخمد به ناز، از زاویههای قطارکِش زیرِ سقفها، دورِ تالارِ باشگاههای امروزین یا تالارهای شرقِ کهن.
صفحه ۷۳