گاهی چنان عمیق توی خودم 

درگیر گلوله‌یی یکتا و متراکم هستم که، 

نشسته روی يك صندلی، به فاصله‌یی 

کمتر از دو متر از چراغی که روی 

میز کارم قرار دارد، به زحمتی زیاد و 

پس از مدتی طولانی‌ست 

که، با این‌که چشمهام بازِ بازست، 

موفق می‌شوم نگاهی سمتش 

بیاندازم. 

هیجانی غریب فرو می‌گیردم از 

آشکاری‌ی این دایره‌یی که مجزام می‌کند.

صفحه ۱۰۵