او در پی خلوتها بود. ولی باد به گوشش خُرههای احتضار میامد؛ اشکهای ژاله، که روی خاک میفتاد، یادآور آن چکههای سنگینتر بود. آفتاب، همهی شامگاهها، در ابرها خون میکرد؛ و هر شبی، در رؤیا، مادرکشی و پدرکشی ازنو بود.
صفحه ۴۷
آفتاب، همهی شامگاهها، در ابرها خون میکرد؛ و هر شبی، در رؤیا، مادرکشی و پدرکشی ازن
او در پی خلوتها بود. ولی باد به گوشش خُرههای احتضار میامد؛ اشکهای ژاله، که روی خاک میفتاد، یادآور آن چکههای سنگینتر بود. آفتاب، همهی شامگاهها، در ابرها خون میکرد؛ و هر شبی، در رؤیا، مادرکشی و پدرکشی ازنو بود.
صفحه ۴۷
ناشر: بیدگل — مترجم: بیژن الهی — نویسنده: گروه نویسندگان