لارش وینگه با گونیلا استراندبرگ تماس گرفت. طبق معمول جواب نداد، گوشیاش را گذاشت. چهل ثانیهی بعد گوشی موبایلش زنگ زد.
«سلام»
گونیلا استراندبرگ گفت: «بله؟»
لارش گفت: «همین الان زنگ زده بودم.»
لحظاتی سکوت شد: «بله...؟»
لارش گلویش را صاف کرد: «دستیاره پرستار رو برد و رسوند.»
«دیگه چی؟»
«بردش به یه رستوران که اونجا با گوتزمان ناهار خورد.»
صفحه ۵۱