به ساعت نگاه می‌کنم

حدود سه نصف شب است

چشم می‌بندم تا مباد که چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت، کنار پنجره می‌روم.

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه‌های کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه‌ها

و صدای هیجان‌انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس!

از شوق به هوا می‌پرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز

معمای سبزی رودخانه از دور

برایم حل نشده است.

آری از شوق به هوا می‌پرم

و خوب می‌‌دانم.

سال‌هاست که مرده‌ام.

صفحه 28