غریب

مادربزرگ!

گم‌کرده‌ام در هیاهوی شهر

آن نظر بندسبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

حمره دلم 

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت 

من چشم خورده‌ام 

من چشم خورده‌ام 

من تکه تکه از دست رفته‌ام

در روز روز زندگانیم.

صفحه ۱۰