چقدر شبیه مادرم شده‌ام

چرا نمی‌شناسی‌ام؟!

چرا نمی‌شناسمت؟ 

می‌دانم مرا نمی‌شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد؛ فهمیدم 

دیگر به غربت چشم‌هایت خو کرده‌ام و به دردهای بادکرده روحم 

که از قاب تنم بیرون زده‌اند

با توام بی‌حضور تو

بی‌منی با حضور من

می‌بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.

صفحه ۷