سرباز چرتش برده بود و همان موقع‌ها بود از روی صندلی‌اش لیز بخورد. دستش را گذاشته بود روی غلاف اسلحه‌اش. پرونک از کنارش گذشت. در نرده‌ای را هل داد کنار و سوار آسانسور شد. هوای آسانسور آکنده بود از بوی زنی که حالا دیگر در آسانسور نبود: مثل بوی هلو، ترکه‌ای و غلیظ. پرونک زنی را تصور کرد که ممکن بود این بو ازش به مشام برسد. این زن ارزش نگاه کردن را داشت. بلندبالا بود و ترکه‌ای و جاندار به نظر می‌رسید، موهاش سیاه بود و فرداشت و از وسط فرق باز شده بود.
 

صفحه ۱۶۲