مراد از آب بیرون آمد. میلرزید. باد که به تنش میخورد پوستش میپرید. چانه اش میلزید و دندان هایش به هم میخورد. زود رختهاش را پوشید. تو گوشش آب رفته بود. روی یک پا، بالا و پایین میپرید. گردنش را کج کرد، که آب از گوشهاش بریزد. بعد، توی آفتاب، روی تخته سنگ سفید و صاف و گرمی دراز کشید. داغی آفتاب کیف داشت، میچسبید.
صفحه ۴۸