«گوشه گیر یکه و تنها فقط سرگرم خرده پژوهش‌های نومیدانه‌ای که دل کندن از آنها برایم مقدور نیست... کارم را با پژوهش درباره منبع تغذیه سگ‌ها آغاز کردم زمین غذا را از کجا می‌آورد؟ ولی آیا می‌خواستم از مسائل زمین سر در بیاورم؟ نه چنین قصدی نداشتم من فقط کنجکاو زندگی سگ‌ها بودم و بس چون مگر گذشته از سگ‌ها چیز دیگری هم وجود دارد؟»

داستانی از زبان سگی که سخنش آمیزه غریبی از دو صداست: صدایی نماینده جماعت سگ‌ها و صدای دیگر دوری گزیده از آن جماعت. سگ داستان کافکا با عوعویی بی‌وقفه در پی دانشی است که در تصاحب همگان است ولی هیچ کس نمی‌تواند یا نمی‌خواهد علناً ابرازش کند و در تجربه گرسنگی کشیدنش به سرحد زندگی می‌رسد.