نه

تو را از حسرت‌های خویش بر نتراشیده‌ام:

پارینه‌تر از سنگ

تُردتر از ساقه تازه رویِ یکی علف.

تو را از خشم خویش برنکشیده‌ام:

ناتوانیِ خِرد

               از برآمدن.

گُر کشیدن

در مجمرِ بی‌تابی.

تو را به وزنه اندوه خویش برنَسَخته‌ام:

پَرِّ کاهی

           در کفّه حرمان،

کوه

در سنجش بیهوده‌گی

تو را برگزیده‌ام

رَغمارَغم ِبیداد.


گفتی دوستت می‌دارم

و قاعده

           دیگر شد.

کفایت مکن ای فرمانِ «شدن».

مکرّر شو

مکرّر شو!