بیداری

زمانی که از خواب بیدار شدم 

روشنایی دریاچه روی دیوار آرام می‌لغزید 

نور آفتاب در میان تپه‌های شنی زیر آب شناور بود 

و زنبور عسل روی گل پامچال نشسته بود 

از پنجره بدن پوشیده از خزهای سیاهش پیدا بود 

و صدایش به گوش می‌رسید 

باید چیزهایی را به یاد می‌آوردم 

و هنوز به یاد نیاورده بودم 

اما چرا؟ 

روشنایی‌ها 

و گل‌های درخشان پامچال بی‌خبر از زنبور عسلی که نزدیک بود.

صفحه ۳۱