«این نغمه از پهلوی من خزان تا دلِ آبها رفت»
پیچید در طولِ بندر، و تا انتهای خیابانِ ویکتوریا رفت.
ای شهر، ای شهر گه گاه در گوشم آید،
از سمتِ میخانه ای در خیابانِ پایینِ شطّت،
آوای شیرینی از ماندولینی
همراهِ انبوهِ غوغای داخل
آنجا که صیادها ظهر ها دور هم می لمند:
آنجا که دیوارهای کلیسای مگنوسِ قدیس در خویش دارند
چیزی از آن مجدِ توصیف ناگشتنیِ سپید و طلایّیِ یونانیان را.
صفحه15